در دوران جوانی که در مدارس درس عربی می خواندیم و هرگز نفهمیدیم که حکمت خواندن معتلات و حال و تمییز و افعال ناقصه برای  دانش آموز تجربی چیست و چرا باید این همه قواعد را در ذهن خود تجزیه و تحلیل کند و همیشه خدا با اکراه و بی حالی سر درس حاضر می شدیم  و قواعد به دردنخورش را به زور در مغزمان جاسازی می کردیم و حکایات مزخرفش را تحمل می کردیم  و ترجمه اش را به خاطر می سپردیم تا سر کنکور 25 تست عربی را بزنیم و برای همیشه از دستستش خلاص شویم . اما کتاب عربی سال سوم در صفحه ی 63اش حکایتی داشت که تا مغز استخوانت را می سوزاند و بعد خواندنش می خواستی سر به بیابان بگزاری و فریاد بزنی.

 

میان تحریر: بی خودی برایم روضه نخوانی که عربی زبان قرآن است و باید در مدارس تدریس شود و...

خودمان همه ی این حرف ها را فول فول هستیم ولی بعد اتمام دروه دبیرستان هنوز هم در معنای قرآن لنگ می زنیم . البته تا حدودی به مدد درس قرآن و دین و زندگی است که معنای اش را در حد آنگستروم درک می کنیم نه به خاطر درس عربی

نکند فکر بد بکنی و مرا  ضدعربی فرض کنی برادر یا خواهر . ما خودمان عاشق طلبگی هستیم و صرف و نحو مقدماتی را شروع کرده ایم به خواندن .

 

حکایت از این قرار بود که مردی سوارکاری در وسط بیابان عربستان در حالی که «کانت الشمس وسط السماء و هی تحرق البدان و النباتات » داشت « یواصل طریقه بصعوبة» می کرد که ناگهان با مردی مواجهه شد که ملتمسانه می خواست او را هم با خودش به شهر ببرد . سوارکار هم خواسته ی او را اجابت می کند و او را بر ترک اسب خود می نشاند. ولی بعد از چند دقیقه آن مرد ناشناس ، سوارکار را از اسب به زمین می اندازد و با خوشحالی و خنده  زمام اسب را گرفت و به سرعت از سوارکار دور شد.

آن مرد سوارکار زمین گیر در حالی که از اسب و جان خود ناامید شده بود فریاد زد و گفت :«أسألک امرا ارجو تقبله»

مرد ناشناس هم پوزخندی زد و گفت: چه خواسته ای داری درحالی که مرگ تو حتمی است؟

سوارکار گفت:«أرجوک ألا تخبر أحدا بما فعلته بی»(از تو می خواهم از کاری که با من کردی به کسی چیزی نگویی)

 مرد ناشناس هم تعجب می کند و می گوید:«لماذا؟»

مرد سوارکار جواب می دهد:«أخاف أنک إن أخبرت الناس ، فلا تبقی مروة فی الدنیا...!!»( می ترسم اگر مردم را باخبر کنی، دیگر راه و رسم جوان مردی در دنیا باقی نماند...)

 

حال این حکایت موجز شده است حکایت زندگی ما در قرن 21ام .

میان تحریر: البته وقتی ما این حکایت را سر کلاس می خواندیم با بی حالی دنبال «حال» می گشتیم و حال توجه به مفهوم حکایت را نداشتیم.

دیروز در یکی از شبکه های اجتماعی خبری را خواندم که نویسنده محترم از خوانندگانش خواسته بود آن را حتما باز نشر کنند

و خبر از این قرار بود که زنی، کودکی گریان را در خیابان پیدا می کنند و جویای گریه های آن طفل معصوم می شود . کودک هم کاغذی در دست او می گذارد و می گوید : این آدرس خانه من است و مرا به خانه ام برسان . زن از همه جا بی خبر و مهربان و دل سوز هم او را به خانه اش می برد و هنگامی که زنگ در را می فشارد دچار برق گرفتی می شود و بیهوش می شود.

وقتی که به هوش می آید می بیند وسط یک خانه ی خالی روی زمین افتاده است ... او حتی متجاوزان را هم ندیده بود.

این خبر راست یا دروغ را که می خوانی هزاران اتفاق مشابه به یادت می افتد که از گوشه و کنار این مملکت شنیده ای .

مثل خبری که فردی ماشین سوار کنار خیابان مجروحی را می بیند و او را سوار می کند تا به بیمارستان برساند ولی آن فرد مجروح چاقویی را روی گلوی راننده می گذارد و از او می خواهد ماشینش را به همراه تمامی پول هایش به او بدهد وگرنه...(چقدر این ماجرا شبیه حکایت آن مرد سوارکار است!)

یا حتما حکایت گدایان میلیادر را شنیده اید . یکی از مددجویان تعریف می کرد که وقتی یکی از این گدایان را در تهران گرفتیم . طرف پیش نهاد رشوه ی 100 میلیونی داد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آری نگرانی مرد سوار کار درست و به حق بود . این اخبار راه و رسم جوان مردان را نابود کرده اند.

 الان می ترسی که دست کسی را بگیری و به در راه ماندگان کمک کنی

می ترسی که مجروحی را به بیمارستان ببری و یا به کسی که دست نیاز به سوی تو دراز می کند کمک کنی و به کسی که کنار جاده بنزین می خواهد یا ماشینش خراب شده است مددی برسانی

راه رسم جوان مردان را ناجوان مردان به آتش کشانیدن. و تو باید نظاره گر این آتش سوزی باشی.

می گویند تا چنین مواردی را دیدید به اورژانس و پلیس و آتش نشانی و امداد خودرو و کمیته امداد و بهزیستی مراجعه کنید.

حال خدا می داند این مراکز چقدر دقیق و به موقع از آن فرد دستگیری می کنند و یا دستگیر می کنند!

در قرن 21ام نباید دل سوزی کنی تا یک موقع جان سوز نشوی

خیلی غم انگیز است که در روزگار حاضر جوانمردی خلاصه شده است  در « اوت زدن توپ وقتی که بازیکن حریف به زمین افتاده است» جوانمردی یعنی همین. کل جوانمردی فوتبال دنیا یعنی همین

جوانمردی خلاصه شده است در صفحات کتاب قیدار رضا امیرخانی و بخوانی در دل احسنتی به قیدار بگویی .

ولی بعد خواندن قیدار نباید جوگیر شوی و بخواهی ادایش را دربیاوری .